السيد الطباطبائي ( مترجم : گرامى )

289

آغاز فلسفه ( ترجمه بداية الحكمه ) ( فارسى )

به هريك از حدود فرضى مسافت دارد » . حركت قطعى ، بر خلاف حركت توسطى ، يك وجود مستمر و كشش‌دار است ؛ وجودى است كه هرلحظه حادث مىشود و هرلحظه فانى مىگردد ، يعنى از يك حدوث و فناى تدريجى برخوردار است . حركت قطعى در طول زمان تحقق مىيابد ، نه در يك لحظه و آن ؛ و لذا يك كل است كه مىتوان براى آن اجزايى در نظر گرفت ، و همان اجزاء را نيز مىتوان به اجزاى كوچك‌ترى تقسيم كرد ، و اين روند هرگز در نقطه‌اى متوقف نمىشود . حركت قطعى در واقع يك وجود ممتد از مبدأ تا منتها دارد ، و نسبتش به هرقطعه از آن ، نسبت كل به جزء است ، نه نسبت كلى به جزئى . در همان مثال پيشين ، حركت قطعى در واقع خطى خواهد بود كه قلم با انتقال از نقطهء « الف » به سوى نقطهء « ب » ميان اين دو نقطه ترسيم مىكند . البته در صورتى كه آن خط به گونه‌اى باشد كه همان‌گونه كه رسم مىشود ، پاك شود . وجود اين خط ، يك وجود لحظه‌اى نيست ، كه در يك « آن » تحقق پيدا كند - بر خلاف نقطه‌اى كه با نوك قلم رسم مىشود - بلكه وجودى است كه مثلا در طول يك دقيقه به تدريج تحقق مىيابد . اين يك دقيقه ، در واقع زمان حدوث و تحقق خط است ، نه مدت بقاى آن . در حركت قطعى قوه و فعل آن در هم آميخته است ، دائما قوه‌اى به فعليت مىرسد ، و فعليتى منقضى مىگردد . شىء متحرك ، در حركت قطعى ، وجودى دارد كه هر « آن » حادث مىگردد ، و فانى مىشود ؛ فعليت جديدى را به دست مىآورد ، و فعليت پيشينى را از دست مىدهد . وجودى است كه در طول زمان حادث مىگردد ، اما باقى نيست . حكم براى روشن شدن حقيقت حكم ، ابتدا مثالى بيان مىكنيم ، و آن‌گاه با توجه به آن مثال ويژگىهاى حكم را ذكر مىكنيم . ما وقتى حكم خود به « ايستاده بودن حسين » را بررسى مىكنيم ، مىبينيم كه ابتدا از راه حواس خود يك امر واحدى را مشاهده كرده‌ايم ؛ يعنى حسين را در حالت ايستاده بودن مشاهده كرده‌ايم ، و از آن تصويرى در ذهن ما نقش بسته است ، كه همان « حسين در حال ايستاده بودن » است . پس از اين مشاهده ، ما فرد ديگرى را در حالى كه ايستاده است ، و حسين را در حالى كه نشسته است ، مشاهده مىكنيم ، و اين